در این غروب غمزده بی انتها
آری منم بیابان نشینی بی صحرا
آری منم مجنون بی لیلا
فریاد من شکسته و نایی نمانده تا فریاد
عجب مدار چنین است فریاد تا فردا
فردا که نه زیرا که فردا نیست
آری منم شکسته بی فردا
خزان تنها راه من است.
چگونه است پایان
شعر تنها پایان من است
آخرین نگاه مفهوم فراموشی است
فراموشی همیشه جایگاه من است
که شکسته است در باد
و همه نقش تو مانده است در یاد
و غزل ها که در این
سطر سیاهم
همه گشته آزاد
و همه باور من
چو مترسک به سر کشت
و کلاغان به سرش خانه و زاد
و تو از گوشه چشمت
نگاهی نکنی
به همه درد نشانده به درون دل خسته
پر از ناله و فریاد
و در این باد
همه ی جام سکوتم
پر از غصه و فریاد
شکسته است
و یاد تو فقط مانده در این یاد.
خسته و تنها مرا با خود می برد
و در خلوتی ، بی صدا
پر از فریاد سکوت
مرا فریاد می زند
و عاشقانه ترین غزلم را می سوزد
و تمام آبی را می خوابد
و صداقتی که می میرد
و در آخر مرا هم در انتظار نگاهی
می گذارد و می رود
چه عاشقانه مرده ام در این مه همیشه پیر
من و شب هردو سوگوار برای قتل سایه ها
من و تو هر دو خاموش به احترام لاله ها
غروب رفته است و باز اسیر دیو شب شدیم
اسیر سایبه خیال و فکرتی کهن شدیم
چه ناگهان نظر کنی جهان پر از ندیدن است
طلوع سایه بهار غروب مرگ بودن است
من از نگاه پر از سرد پر شده ام
من از شکایت باران پرشده ام
من از صداقت ایمان پر شده ام
من از شکستن باور پر شده ام
من از گذشتن داور پر شده ام
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|