تبليغاتX
پسر تابستان وحشی
 
 
چه آرام و بی صدا دلم شکست چه بی صدا

در این غروب غمزده  بی انتها

آری منم بیابان نشینی بی صحرا

آری منم مجنون بی لیلا

فریاد من شکسته و نایی نمانده تا فریاد

عجب مدار چنین است فریاد تا فردا

فردا که نه زیرا که فردا نیست

آری منم شکسته بی فردا

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:1  توسط پسر تابستان وحشی  | 
چشمان تو مرا به بهار راه نمی برد

خزان تنها راه من است.

چگونه است پایان

شعر تنها پایان من است

آخرین نگاه مفهوم فراموشی است

فراموشی همیشه جایگاه من است

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:21  توسط پسر تابستان وحشی  | 
جام شیشه ای فریاد

که شکسته است در باد

و همه نقش تو مانده است در یاد

و غزل ها که در این

سطر سیاهم

همه گشته آزاد

و همه باور من

چو مترسک به سر کشت

و کلاغان به سرش خانه و زاد

و تو از گوشه چشمت

نگاهی نکنی

به همه درد نشانده به درون دل خسته 

پر از ناله و فریاد

و در این باد

همه ی جام سکوتم

پر از غصه و فریاد

شکسته است

و یاد تو فقط مانده در این یاد.

  نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط پسر تابستان وحشی  | 
و اما عشق بازهم مرا می شکند

خسته و تنها مرا با خود می برد

و در خلوتی ، بی صدا

پر از فریاد سکوت

مرا فریاد می زند

و عاشقانه ترین غزلم را می سوزد

و تمام آبی را می خوابد

و صداقتی که می میرد

و در آخر مرا هم در انتظار نگاهی

می گذارد و می رود

  نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط پسر تابستان وحشی  | 
اسیر خاک گشته ام در این غروب چشمگیر

چه عاشقانه مرده ام در این مه همیشه پیر

من و شب هردو سوگوار برای قتل سایه ها

من و تو هر دو خاموش به احترام لاله ها

غروب رفته است و باز اسیر دیو شب شدیم

اسیر سایبه خیال و فکرتی کهن شدیم

چه ناگهان نظر کنی جهان پر از ندیدن است

طلوع سایه بهار غروب مرگ بودن است

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:40  توسط پسر تابستان وحشی  | 
من از غروب پر از درد پر شده ام

من از نگاه پر از سرد پر شده ام

من از شکایت باران پرشده ام

من از صداقت ایمان پر شده ام

من از شکستن باور پر شده ام

من از گذشتن داور پر شده ام

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:16  توسط پسر تابستان وحشی  | 
نگرانم بیا به آرزو هایمان دوباره بنگریم
نگرانم بیا به خیالتمان دوباره سربزنیم
من از تمام دلهره هایم گذشته ام بیا وببین
تمام خاطراتم را دوباره و دوباره شکسته ام بیا و ببین
من از شکست فاصله ها هزار فاصله می بینم
از این گذشت خاطره ها هزار خاطره می بینم
شکایتم نه به دیروز به فردا نوشته ام اکنون
و روح منقلبم نه فردا که به دیروز فروخته ام اکنون
بیا به باور لحظه های سردم عاشقانه تر بنگر
بیا گذشته ام به دریای بودنم عارفانه تر بنگر
از این همه بودنم بیا که خسته ترینم
تمام شعرم اما بیا که تشنه ترینم
  نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:43  توسط پسر تابستان وحشی  | 
باشد نگاهی از تو که دوباره به من سربزند
شاید صدایی که به خانه مرا در بزند
همیشه منتظرم لحظه هایی میان کوچه و خانه
شاید که باز به کوچه ما هم دوباره پر بزند
تمام خسته گی من از این ترانه ناخوش
حضور او ترانه ی زیباتری به قالب باور بزند
گذشت روز مرا باز نیامدی افسوس
و قلب تشنه من باز تشنه تر بزند
و باز دوباره منتظرم میان خانه وکوچه
که شاید به کوچه ما هم دوباره سر بزند
  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:13  توسط پسر تابستان وحشی  | 
شعر نوشتن که برایم درد است شاید
خواب گفتن که همیشه سرد است شاید
باوری است که این باور نیست
عشق خفته است دلم آخر نیست
غم من لحظه بوسیدن دستان سحر غافل شد
شاید ازلحظه آغوش سحر دل مجنونی من عاقل شد
این که گفته همه از باور تکراری من می ماند
خواستم با تو بگوییم اما
لحظه خواب مرا آخر چیست؟
بازهم درد نبودن به تو می انجامد
بازهم آخر قصه است ولی آخر نیست
  نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:0  توسط پسر تابستان وحشی  | 
نخواهم خواست بودن را
ولی اجبار می خواهد
صدای بودن از هر سوت دیگر دلخراش انگیز تر باید
ولی افسوس که ما را از شنیدن باز می دارند
چه پایانی است پایان شنیدن های نشنیدن
چه پایانی است پایانی است
  نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:42  توسط پسر تابستان وحشی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM