نیست مردی ٬ هیچ مرد
داد های فرو خورده ٬ درد های بی درمان
غزل های ناگفته مرده ٬ در این نگاه سرد
گریه های شکسته در باران
شکست تمام است در این ناخوانده نبرد
خسته ام ٬ چون شقایقی پر خون
نرگس و یاس شکسته و پردرد
آخرین قطعه شکسته قلبم سوخت
در غزل های ناگفته یک مرد
آرزو هایم خفته است ٬ بودنی هم نمی خواهم
مرگ خواهم گوارا نوشیدنی از درد
نمي توان پروانه اي را دوست داشت
كي باور ما همچو صخره گشت
يا از كجا اينچنين سرد و هرزه گشت
كي در باور ما از عشق نفرت سرزد
يا كجا از نور گذشتيم غفلت درزد
چه شد كه زندگي را هوايي براي نفش كشيدن نيست
كه با غ ها خشكيد و دانه اي براي رستن نيست
چه شد كه تمام غزل هاي عاشقانه سوختند
و شاخه شاخه شقايق به خون خويش نشسته گريستند
چه مي شود كه نه خورشيد را توان بودن با ما
و نه ماه را توان تابيدن بر ما
چه مي شود
چه مي شود
و موهای تو را می بافد
و فقط قسمت من تاریکی است
نقش من در نفس آینه ها رنگ به تو می بازد
و چه آسوده در این گوشه عاشق خفتی
لحظه های غم و اندوه که به من می تازد
آه ای کوچک من سر خوش باش
زین که هر درد بر قامت من می سازد
و تو از گوشه آبی دلم بگذشتی
وین شکسته به دیروز خودش می نازد
و تو را رحمت حق دائم باد
شکر ایزد که تو را چرخ چه به می سازد
آخرین چشمه خورشید به تو می تابد
و مو های تو را می بافد.
در این غروب غمزده بی انتها
آری منم بیابان نشینی بی صحرا
آری منم مجنون بی لیلا
فریاد من شکسته و نایی نمانده تا فریاد
عجب مدار چنین است فریاد تا فردا
فردا که نه زیرا که فردا نیست
آری منم شکسته بی فردا
خزان تنها راه من است.
چگونه است پایان
شعر تنها پایان من است
آخرین نگاه مفهوم فراموشی است
فراموشی همیشه جایگاه من است
که شکسته است در باد
و همه نقش تو مانده است در یاد
و غزل ها که در این
سطر سیاهم
همه گشته آزاد
و همه باور من
چو مترسک به سر کشت
و کلاغان به سرش خانه و زاد
و تو از گوشه چشمت
نگاهی نکنی
به همه درد نشانده به درون دل خسته
پر از ناله و فریاد
و در این باد
همه ی جام سکوتم
پر از غصه و فریاد
شکسته است
و یاد تو فقط مانده در این یاد.
خسته و تنها مرا با خود می برد
و در خلوتی ، بی صدا
پر از فریاد سکوت
مرا فریاد می زند
و عاشقانه ترین غزلم را می سوزد
و تمام آبی را می خوابد
و صداقتی که می میرد
و در آخر مرا هم در انتظار نگاهی
می گذارد و می رود
چه عاشقانه مرده ام در این مه همیشه پیر
من و شب هردو سوگوار برای قتل سایه ها
من و تو هر دو خاموش به احترام لاله ها
غروب رفته است و باز اسیر دیو شب شدیم
اسیر سایبه خیال و فکرتی کهن شدیم
چه ناگهان نظر کنی جهان پر از ندیدن است
طلوع سایه بهار غروب مرگ بودن است
من از نگاه پر از سرد پر شده ام
من از شکایت باران پرشده ام
من از صداقت ایمان پر شده ام
من از شکستن باور پر شده ام
من از گذشتن داور پر شده ام