برای نجوای شقایق با یاس در میان غزلی رو به خزان
تکرار...
وجهان رو به سکوتی پر مرگ است
باز شعری که بر این باور تکرار سوار است ننگ است
تکرار...
با نفس های شقایق خواندم
من سرودی برای رفتن
شعر من کوتاه است همچو فریاد بلند دریا بر سر قایق تنهایی انسانی من در ره نیستی و ناگفتن
تکرار...
عاقبت
تا سحر شعرم رفت
تا نبودن تا ندیدن هم رفت
تکرار...
سیاه رنگ زیباییست
شقایق ها سیه پوشند
کلاغ ها چه آزادانه روی بام ها خانه کرده اند
سایه ها عاشقانه می رقصند
با صدای مبهم بوم
شب بسیا زیباست
بعد گم گشتن ماه و ستاره
خورشید نفرین گشته و خاموش
مه بس دل انگیز است
شعر ممنوع
هنر منسوخ
عشق معدوم
واژگان نامفهوم
گناه از آن کیست ؟
که قلبی را به امر عشق می بخشند به زور عقل می گیرند
شقاوت را کجا تفسیر دیگری خواهد
به جرم عشق
به جرم ماشدن
یگانه قلب هدیه گشته را
شکسته سوخته پس می دهند آخر
من از دلبستگی هایم نگویم نمی پرسی چرا
مگر عاشق شدن جرم است یا دیوانگی
من از بیچارگیهایم نمی گویم نمی پرسی چرا
سراسر چشم من غمبار و بارانیست
من از تشنگیهایم نمی گویم نمی پرسی چرا
تو با ناز و کرشمه عشق را دیوانه کردی
من از دل خستگی هایم نمی گویم نمی پرسی چرا
گشته ام تاریک و تنها اینچنین خارم مکن
این دل بشکسته را بیتاب نای نی مکن
اینچنین در دار بیدادی بیدارم مکن
قصه من قصه یک سینه درد است و عذاب
تشنه زخم نگاهت بر سر دارم مکن
بر سر دار نگاهت خون ببارد از دلم
من نماز عشق بر پا میکنم آزارم مکن
دیگه صدایی نمی آد
شب غرور من شکست
چرا گدایی نمی آد
هروز از نگاه تو شقایقی کشته می شه
نمی شه گفت زندگی وقتی خدایی نمی آد