آسمان وسیع و بی پایان
دریا زیبا پویا بود
قلبها در کنار هم می زد
زندگی اینچنین زیبا بود
روز ها رفت روز دگر
همچنان بازهم خدا با ما بود
لحظه ای دور زما نبود است هرگز
شکر یزدان که تا همیشه با ما بود
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:18 توسط پسر تابستان وحشی
|
مي شه عاشق بود
تنهاتر شد
مي شه ليلا بود
بي ياور شد
مي شه مجنون شد
و در خواب گذشت
می شه شاعر بود
بی شعر شکست
توي تنهايي باور نشست
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:58 توسط پسر تابستان وحشی
|
یاد دوستان رفته را چه غم
رحم بر دشمن شکسته را چه غم
باز می زند به صخره های سخت
این غم به خود نشسته را چه غم
آه و ناله و فغان شود به پا
این همه سر بریده گشته را چه غم
از ازل رسد به گوش این صدا
این گلوله ای به خون نشسته را چه غم
این هوا شکست این نفس بمرد
یاد لحظه های سوخته را چه غم
غم مخور غم گذر کند چو رود
این گذشته ای پر گذشته را چه غم
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:38 توسط پسر تابستان وحشی
|
مرا به بیستون مبرید
که زخم فرهاد بزرگتراست
مرا به چشمه هامون مبرید
که درد رستم غریب تر است
مرا به خانه عشاق مبرید
که خاک کوی لیلی خوش بو تر است
مرا به دشت و بیابان مبرید
که روح مجنون عظیم تر است
مرا به کوچ و مسجد مبرید
که زخم مولا وخیم تر است
مرا به رود فرات مبرید
که دست عباس عزیز تر است
مرا به قتلگه عشق مبرید
که خون به دیده عاشق ناز تر است
مرا به هیچ کجا مبرید
که خانه حق نزدیک تر است
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:52 توسط پسر تابستان وحشی
|
این می که به ساقی نه وفایی دارد
ساغر شکنش عشق خدایی دارد
ما بی خبران از پی یار آمده ایم
از سر که گذشتیم ز پی دار آمده ایم
بر بستر عشق خاموش نه شمع شاید شد
پروانه توان بود که سوختن باید شد
این کفر که من با همه دینم سفتم
از روز ازل ساده و مومن گفتم
در مسلخ عشق یک نفس باید راند
در دشت جنون شقایق و یاس نشاند
این آخر تاریک که مجنون جوید
از روشن صورت لیلی پوید
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 7:32 توسط پسر تابستان وحشی
|
شب است هلهله عاشقان به پا گشته
شب است زمزمه عارفان خدا گشته
سواران به ناز ونیاز تن دادند
به مسلخ عاشقان نماز من دادند
شبی را هراسان پی تو سحر کرده اند
به منزل گه لیلی جان سفر کرده اند
به ره ساقی و ساغر و خوان دهند
از این ها گذشته سر به میدان دهند
چنین رقص بی سر به پا کرده اند
به نام تو یزدان خدایا خدا کرده اند
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 6:22 توسط پسر تابستان وحشی
|
آسمانیها رفتند و ما ماندیم و مرگ
تیغ درد و زخم سرد و شمشیر تگرگ
شعرها را سوختند در سوگ مهر
در خون به تاریکی نشست از درد سپهر
نیست نقشی تا که از یاس و شقایق قسمتی
نیست گنجی شاید از عشق و نجابت قیمتی
سایه ها بس عاشقانه رقص مستی می کنند
در نبود شور لیلی خون پرستی می کنند
لب فرو بستن زگفتن این زمین وآسمان
تیرگیها گشت جاوید در زمین در این زمان
خیش ها کندند عشق ها را تا زمین خشک وخاک
بذر نفرین را فشاند در زمین چاک چاک
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:29 توسط پسر تابستان وحشی
|
در میان باغ
در درون مه
تک درخت تنها
گفتگو می کرد با خود تنهای خود
در میان باد
گیسوان افشان نمود
داد می زد روح تنهایی را
باد باخود میبرد آن صدای تنها
تا بلندای بلند
آسمان دلش گرفت
قطره اشکی بارید
حوض آبی آفرید
تک درخت نقش درختی در حوض دید
عاشقش شد
دل به او بست
تا که ناگه ظلم مهر آغاز شد
آب برکه خشک شد
عاقبت این چرخ یارش پس گرفت
جان شیرینش دوباره پس گرفت
گریه می کرد تا که روزی درد اندامش گرفت
تیغ تیز تبر را نوش کرد
خود و یارش را فراموش کرد
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:53 توسط پسر تابستان وحشی
|