شب شعری و من از قافیه عاری
که صادق ها همه مردند و از مردانگی خالی
ره گمگشته لیلا راه پرنشیبی بود
همه از حال رفته و دردی در میان خوابها جاری
شب شعری و من شعری نخواندم باز
که انسان در میان روح حیرانی خود باقی
صدای مرده را من می شناسم باز
که شعر من به موج این سیاهی می شود جاری
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 21:22 توسط پسر تابستان وحشی
|
آسمان رنگ صداقت بارید
ما ندیدم
ما شکستیم
ما نکردیم باور
زین سبب ابر بر این آبی صادق نشست
تا که ما باور کنیم باران را
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 20:43 توسط پسر تابستان وحشی
|
بیا به شعر سیاهم
که قلب من خسته است
بیا غزل بخوانیم
که کام من تشنه است
بیا شبی که گذشت نیامدی افسوس
بیا به خانه من بی تو ماه هم خفته است
بیا نگاه من از زخم بیمار است
تو مرحمی بیا که چشم هم بسته است
من از حضور تو صد بار زنده می گردم
بیا که بی وجود تو در من زندگی هم خسته است
بیا به شعر سیاهم
که قلب من خسته است
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 21:17 توسط پسر تابستان وحشی
|