باشد نگاهی از تو که دوباره به من سربزند
شاید صدایی که به خانه مرا در بزند
همیشه منتظرم لحظه هایی میان کوچه و خانه
شاید که باز به کوچه ما هم دوباره پر بزند
تمام خسته گی من از این ترانه ناخوش
حضور او ترانه ی زیباتری به قالب باور بزند
گذشت روز مرا باز نیامدی افسوس
و قلب تشنه من باز تشنه تر بزند
و باز دوباره منتظرم میان خانه وکوچه
که شاید به کوچه ما هم دوباره سر بزند
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:13 توسط پسر تابستان وحشی
|
شعر نوشتن که برایم درد است شاید
خواب گفتن که همیشه سرد است شاید
باوری است که این باور نیست
عشق خفته است دلم آخر نیست
غم من لحظه بوسیدن دستان سحر غافل شد
شاید ازلحظه آغوش سحر دل مجنونی من عاقل شد
این که گفته همه از باور تکراری من می ماند
خواستم با تو بگوییم اما
لحظه خواب مرا آخر چیست؟
بازهم درد نبودن به تو می انجامد
بازهم آخر قصه است ولی آخر نیست
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:0 توسط پسر تابستان وحشی
|
نخواهم خواست بودن را
ولی اجبار می خواهد
صدای بودن از هر سوت دیگر دلخراش انگیز تر باید
ولی افسوس که ما را از شنیدن باز می دارند
چه پایانی است پایان شنیدن های نشنیدن
چه پایانی است پایانی است
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:42 توسط پسر تابستان وحشی
|