تبليغاتX
پسر تابستان وحشی
چه مي شود كه نمي توان ستاره اي را دوست داشت
نمي توان پروانه اي را دوست داشت
كي باور ما همچو صخره گشت
يا از كجا اينچنين سرد و هرزه گشت
كي در باور ما از عشق نفرت سرزد
يا كجا از نور گذشتيم غفلت درزد
چه شد كه زندگي را هوايي براي نفش كشيدن نيست
كه با غ ها خشكيد و دانه اي براي رستن نيست
چه شد كه تمام غزل هاي عاشقانه سوختند
و شاخه شاخه شقايق به خون خويش نشسته گريستند
چه مي شود كه نه خورشيد را توان بودن با ما
و نه ماه را توان تابيدن بر ما
چه مي شود
چه مي شود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:35 توسط پسر تابستان وحشی |

آخرین چشمه خورشید به تو می تابد

 و موهای تو را می بافد

و فقط قسمت من تاریکی است

نقش من در نفس آینه ها رنگ به تو می بازد

و چه آسوده در این گوشه عاشق خفتی

لحظه های غم و اندوه که به من می تازد

آه ای کوچک من سر خوش باش

زین  که هر درد بر قامت من می سازد

و تو از گوشه آبی دلم بگذشتی

وین شکسته به دیروز خودش می نازد

و تو را رحمت حق دائم باد

شکر ایزد که تو را چرخ چه به می سازد

آخرین چشمه خورشید به تو می تابد

و مو های تو را می بافد.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:26 توسط پسر تابستان وحشی |