منم تنها ، کسی دیگر ندارد باورم را باور
نمی دانم که آیا من ، خویشتن هم باور دارم این باور یا که چشم بندم ، سازم باوری آخر
نمی دانم می ترسم یا که تنها ناگزیرم از نگفتن
یا که گوش ها نشنیدن تمنا کرده اند یا من خاموش بودن را در سربی تو شب تنها خواندم این سرود ماندنی چند.
بشنو از من ای تمام آرزوهایم ، این پند.
خسته ای، دلخسته گی هایت ، تشنه ای ، ز آرزوهایت ، دلشکسته با تمام زخم هایت ، مهربانانه به تنهایی نشین شاید مرحمی گردد بخوانش اشک باران ، بند بند.
فریاد هرگز ، چرا باید کسی گوید تورا دردی است این درد.
چرا باید بسوزاند دلی را آشنایی یا به گوید آه ... طفلک ، کوچک حیوان ، آخ ...
بدان این زندگی را زخم اصل است و زخمی تر به او نزدیک تر و هرجه دوستتر دارد تو را سرمای زهرش هزاران بار بیشتر سرد.
من شبی را پیش رو دارم ، ازهمه زخمی تر، بی تو ای عاشق ، بی تو ای معشوق ، بازنده تر از هر شب دیگر
خلوت سخت می داند که غوغایی نکردم از برای زخم های زندگانی را نبرد.