گوژ پشتی تکیده و تنها
زخم خورده زگردش دوران
دشت را به گام می پویید
خسته و شکسته و نالان ، تا کنار مزار خفته یاران
اشک جاری ، به خط سبز ، حاجت خویش بر درخت نشان
بر کنار شهید خانه گزید
ناله کرد چشم گشت خون باران
رفت در کنار حرم ، السلام علیک یا نبی خدا
خسته ام ، تشنه ام ز تو باران
نوجوانم ببین چه رنجور است
مرگ گشته است همنشین جوان
خاک بر سر شدم ، خاکم کنید
لیک دردی نبیند ، جوان
آن درخت ز شهید استمداد
وان شهید از نبی کمک خواهان
دستها را رو به آستان دوان
و فردا ...
وفردا ....
وفردا ...
به صحرا شدی محشری را نشان
همه سوگ دار و سیه جامه اند
چو بر مرگ مادر کند ضجه جان
جوانی ز پیش سپه در ره است
و مادر که بر دوش ایشان روان
به خاک سیه پوش گورش نهان
زبند درخت و سرشک حرم ، نبودش خبر کس ، حتی جوان
تو این را فسانه ، داستان مدان
که مادر نشانسیست ز آسمان
خسته ام ، لبریز آه ام، تاریک ...
خون دگر نیست به گونه ، شقایق ها را
یا به رخ یاس سپیدی ، نداده است به خود
من چه گویم ، چه توان گفت نفسی دیگر نیست
دل شکسته است ، شکستی ز من اش هیچ نمانده است نبود
تو کجایی که به من سرخی و باور ، سپیدی و خدا هدیه کنی
پس کجایی بیا ، نیست توانی زمن و رود
بیا زود ، بیا زود ، بیا زود