چه عاشقانه مرده ام در این مه همیشه پیر
من و شب هردو سوگوار برای قتل سایه ها
من و تو هر دو خاموش به احترام لاله ها
غروب رفته است و باز اسیر دیو شب شدیم
اسیر سایبه خیال و فکرتی کهن شدیم
چه ناگهان نظر کنی جهان پر از ندیدن است
طلوع سایه بهار غروب مرگ بودن است