چه مي شود كه نمي توان ستاره اي را دوست داشت
نمي توان پروانه اي را دوست داشت
كي باور ما همچو صخره گشت
يا از كجا اينچنين سرد و هرزه گشت
كي در باور ما از عشق نفرت سرزد
يا كجا از نور گذشتيم غفلت درزد
چه شد كه زندگي را هوايي براي نفش كشيدن نيست
كه با غ ها خشكيد و دانه اي براي رستن نيست
چه شد كه تمام غزل هاي عاشقانه سوختند
و شاخه شاخه شقايق به خون خويش نشسته گريستند
چه مي شود كه نه خورشيد را توان بودن با ما
و نه ماه را توان تابيدن بر ما
چه مي شود
چه مي شود
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:35 توسط پسر تابستان وحشی
|